....!
شب است و دلم را حريم نگاهت،اميد وصال...
به مي ستان دلم بارها نوشته ام زفرقت يارمنال
ومن زنگاه توخاموش گشته ام و اين چه رازغريبي
كنون كه شادی دل را،كركس روزگار گرفته به چنگال
من از هواي ديارم دلم گرفته و اشكي به ديده روان
كه عقل به راهي وعشق به راهي ميان اين دوجدال
من ازنشان كدام ميكده گفتم كه قاصدك چنين پژمرد
بيا كه نوبت پرگشودن ماست ولي اينبار بي پروبال
"مسافر"
ما بین ما حصاری از سنگ می شود
بازم همین دو چشم منتظر به راه...
در انتظار دیدن تو بی رنگ می شود
این میکده خاموش مانده در سکوت
پروانه را چه عاشقانه منگ می شود
بازم حصار می کند بر گرد شمع انتظار
آرام آرام می سوزد و سنگ می شود...
مسافر
التماس دعا
اما میدانم که تنها دلم را نبردی که حال تمام ثانیه های زندگیم عطر نفس های تو را می دهد...
و عشق تو شد طوفان دریای دلم...
و پاکی نگاه مهربانت مرا شیدا کرد در این دنیای ناپاکی...
عشق را باران عاشقی اثبات میکند...
عاشقم کرد آن همه صافی که انباشتی در دل ساده ات...
و تو شدی تنها مهمان ناخوانده ی دلم که دلم را از آن خودت کردی...
از خدا خواسته ام که نباشم زنده آن لحظه که قرار است شبنم های اشکت را نظاره گر باشم
و آرزو کردم که هر لحظه باغ زندگیت را عطر گل های لبخند معطر کند...
باران زندگیتان باران شادی باد![]()
مهتاب
مثل یک فنجان چای ،
و کنارش عشق است ...
مثل یک حبه ی قند!
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...
( سهراب )
گل لبخند هدیه ی هر روز زندگیتان باد![]()
در زندگی آموختم که دوست بدارم،
مهربان باشم ،
ببخشم،
و لبخند بزنم .
اما نیاموختم که خوبی های دیگران را به پای بدی هاشان از خاطر ببرم...
صاف باشید و مهربان ، حتی برای آنان که نامهربانند...
زندگیتان پر از قافیه ی لبخند باد![]()
و من دیده به آرامش دریای نگاهت دوختم...
و جانم به لب آمد آن دم که گلبرگ پلک چشمانت را از شبنم اشک ،تر دیدم...
و تو لبخند زدی به کوچکی دستانم که در برابر قد رعنایت سرتعظیم خم نکرد و قطره قطره ی باران
چشمانت را به جان خرید...
و دستان گرم تو شد مامن دستان سرد من ...
تنگ غروب بود و کنج ساحل
که تو دل نگران اشک نگاهم ، زیرلب آه کشیدی و ندانستی که دل من آه تو را آن سوی دریا هم که
باشی خواهد شنید...
و تو نگاه منتظر مرا دیدی و گفتی که اگر لب بگشایی پری دریایت خواهد مرد
و نگفتی که من با چه دلی غربت نگاه زیبای دریایم را به نظاره نشینم و سکوت کنم...
و من سردمدار شادی دلت شدم ...
دستانت را گرفتم و تو را به تماشای لک لک ها بردم
به قلب صدف ها
به لبخند مهتاب
و به فانوس قایق های عاشق در تلاطم دریا ...
و زیر نور مهتاب برایت از عشق سرودم و از زندگی...
از فردا و از شادی ...
و جاذبه عشق...
اشک را از چشمانت خرید و لبخند را به لبانت هدیه داد...
و خاصیت عشق این است...
شاد باشید و ایام به کام
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: "ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم."در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است!
تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند.
شاد شاد باشید که لبخند شما آرزوی من است...![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق و دیوانه که بودم
درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید ،باغ صدخاطره خندید عطر صدخاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم ، پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ،ساعتی بر لب آن جوی نشستیم...
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت...
آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام...
خوشه ماه فروریخته درآب ، شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن ! ، لحظه ای چند در این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است ، توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است...
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم !
سفراز پیش تو ؟ هرگز نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم ، باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم ...
حذراز عشق ندانم ! سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم ...
اشکی از شاخه فروریخت ، مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید...
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ، پای در دامن اندوه کشیدم ، نه گسستم نه رمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ، نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما گاهی اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
آسمان زندگی تان ابری نباشد مگر برای باران![]()