نامت ای عشق ! دگر عشق مگو...
کوچه پس کوچه های دلم بی تابند و بی قرار...
بی تاب و بی قرار از انتظار رد پای زیبا اما غم انگیز تو...
دیر صباحی است که یادی از فقرا نکرده ای !
مگر نه اینکه زکات پاکی ات سهم من است !
پس چه شد دینداریت ای ...
آه ای عشق...
تو چه کردی با من !
که کنون نام تو سنگینی این قلب من است...
انتظار تو چه با این دل بی تابم کرد
دل تنهای مرا عاشق تنهایی کرد...
شامگاهان هق هق مهتاب شد لالایی ام
آه از این تقدیرو این بی تابیم...
تاکنون شبنم اشکان کسی قلب تو را آزرده ؟!
قلب چون سنگ تو را...!
و من اما بارها تا به سحر شاهد شبنم بودم...
شاهد نیمه شب بارانی...
شاهد غربت مهتاب در آن ظلمت شب...
تو شنیدی گریه ها و ناله های نیمه شبهای مرا ؟!
یا که دیدی کاسه ی خونبار چشمان مرا ؟!
تو نه بودی
نه دیدی
نه شنیدی ...
و من انگشت تحیر به دهانم
که دگر چیست عزیزی تو در این دل من...
و تو اما ...
نامت ای عشق دگر عشق مگو...
بی خبر تر زهمه کس ...
تو دگر هیچ مگو...