غمی غمناک...

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای,این شب چقدر تاریک است...


ادامه نوشته

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش...

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش...

ادامه نوشته

ساشی کوچولو...

این داستان کوتاهه اما شیرینه.

من یه لذت خاصی از خوندن این داستان بردم.دلم نیومد شما این لذت رو نبرید...

ادامه نوشته

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست...

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست...

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن طور و نور و موسی عمرانم آرزوست...

ادامه نوشته

تو را احساس میکنم...

پروردگارا !

تو را احساس می کنم آن هنگام که امانتی به نام عشق بر من سپردی ومن چه احمقانه آنرا برای خود پنداشتم واز دیگران دریغ کردم ...!

ادامه نوشته

نامت ای عشق ! دگر عشق مگو...

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

محنت بار فراق این همه ایامم نیست...

ادامه نوشته

شاخه گلی برای مزار...

ازباغ میبرند چراغانی ات کنند

تاکاج جشن های زمستانی ات کنند...

 

ادامه نوشته

دوستی

دودوست پیاده از جاده ای دربیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها بالحن تند و بی ادبانه ای با دیگری صحبت کرد. دیگری سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید ، روی شن های بیابان نوشت :" امروز بهترین دوستم با من بد صحبت کرد"

 آن دوکنار یکدیگربه راه خود ادامه دادندتا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجابمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که از دست دوستش ناراحت بود لغزید ودربرکه افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش کمکش کرد و او را نجات داد. بعداز آنکه از غرق شدن نجات یافت ، برروی صخره سنگی نوشت :" امروز بهترین دوستم مرا نجات داد "

دوستش با تعجب ازاو پرسید: "بعداز آنکه من با تو آنگونه صحبت کردم ،تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی ؟"

 دیگری لبخندی زد و گفت :"وقتی کسی مارا آزار میدهد ،باید روی شن های صحرابنویسیم تا بادهای بخشش،آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی درحق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد..."

آسمانا ! کاسه ی صبر درختان پرشده ست...

شاهرگ های زمین از داغ باران پرشده است

آسمانا!کاسه صبر درختان پر شده ست

 

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

ازتوقف هاورفتن های یکسان پر شده ست

 

بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گلهای پرپرخاک گلدان پر شده ست

 

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهراز بازار یوسف های ارزان پر شده ست

 

شهر گفتم!شهر!آری شهر!آری شهر!شهر

ازخیابان!ازخیابان!ازخیابان!پرشده ست....

دلیران عاشق...

شب است و سکوت است ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشکفته ام
شب و مثنوی های ناگفته ام

شب و آخرین سوز مستانه ام
شب و های های غریبانه ام

کجایند اسیران سوز دعا
کجایند مردان بی ادعا

کجایند شور آفرینان عشق
علمدار،مردان میدان عشق


کجایند مستانه جام مست
دلیران عاشق شهیدان مست

من امشب خبر می کنم غرب را
که آتش زنند این دل سرد را

ذوق و شوق نینوا کرده دلم
چون هوای جبهه ها کرده دلم

آه سنگر بهترین ماوای من
آه جبهه، کو برادرهای من

سنگر خوب و قشنگی داشتیم
روی دوش خود تفنگی داشتیم

جنگ ما را لایق خود کرده بود
جبهه ما را عاشق خود کرده بود


سرزمین نینوا یادش بخیر...

غربت...

در چشم آفتاب چوشبنم زیادی ام

چون زهرهر چه باشم اگرکم زیادی ام

 

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام

 

با شوروشوق میرسم وطرد میشوم

موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام

 

همچون نفس غریبترین آمدن مراست

تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام

 

جان مرا مگیرخدایا که بعد مرگ

دربرزخ وبهشت و جهنم زیادی ام

 

قرآن به استخاره ورق خورد،کیستم ؟

بین برادران خودم هم زیادی ام...