ساشی کوچولو...
ساشی کوچولو پس از اینکه برادرش متولد شد ، از پدر و مادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند.
آنان نگران بودند که مبادامثل تمام دخترهای چهار ساله احساس حسادت کند و بخواهد او را بزند یا به زمین بیندازد ..از این رو حرف وی را نپذیرفتند .
ساشی با آن طفل با مهربانی رفتار می کرد تا این که درخواست او مبتنی بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه کرد و پدر و مادرش اجازه دادند.
ساشی با غرور به اتاق طفل رفت و در رابست ، لای آن را کمی باز گذاشت .برای پدر و مادر کنجکاو وجود همچین شکاف کافی بود تا وی را ببینند و به سخنانش گوش فرا دهند .آنان دیدند که ساشی کوچولو با آرامی به سوی برادر نوزاد خود رفت .
صورتش را به صورت او نزدیک کرد و به آرامی گفت : " طفلک ، به من بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد. من دارم فراموش می کنم ..."
نویسنده :دان میلمان
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:53 توسط مهتاب
|