امیدوصال

....!

شب است و دلم را حريم نگاهت،اميد وصال...

به مي ستان دلم بارها نوشته ام زفرقت يارمنال

ومن زنگاه توخاموش گشته ام و اين چه رازغريبي

كنون كه شادی دل را،كركس روزگار گرفته به چنگال

من از هواي ديارم دلم گرفته و اشكي به ديده روان

كه عقل به راهي وعشق به راهي ميان اين دوجدال

من ازنشان كدام ميكده گفتم كه قاصدك چنين پژمرد

بيا كه نوبت پرگشودن ماست ولي اينبار بي پروبال

"مسافر"

گاهی دلم برای آمدنت تنگ می شود

ما بین ما حصاری از سنگ می شود

بازم همین دو چشم منتظر به راه...

در انتظار دیدن تو بی رنگ می شود

این میکده خاموش مانده در سکوت

پروانه را چه عاشقانه منگ می شود

بازم حصار می کند بر گرد شمع انتظار

آرام آرام می سوزد و سنگ می شود...

مسافر

دوستان سلام...

من و دوست عزیزم مهتاب چند ماهی خیلی درگیر بودیم م حال و روز این وبلاگ شده این و حالا اومدیم مصمم و با اراده که دوباره این کلبه گرد و خاک گرفته رو سرو سامون بدیم البته با کمک شما...

التماس دعا

...!

دنيا عوض شده است...

آيين عشق بازي دنيا عوض شده ست...

يوسف عوض شده ست زليخا عوض شده ست...

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي...

در عشق سالها ست كه فتوا عوض شده ست...

خوكن به قايقت كه به ساحل نمي رسيم...

خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده ست...

آن با وفا كبوتر جلدي كه پركشيد...

اكنون به خانه آمده اما عوض شده ست...

حق داشتي مرا نشناسي به هر طريق...

من همچنان همانم و دنيا عوض شده ست...

 

دنیا همین است...

دنيا همين است...

كوچه اي تنگ با برج هاي انتظار در جستجوي آنچه نابود مي شود دنيا همين است...

زندان پر زر و زيور...قفس اندوه و تنهايي و درد...كوله بار گناه و مرداب خود خواهي!مي گذرد به سرعت آنچه باورش تلخ است...

نگاه كن آن قناري عشق بر اوج تك درخت سبز...آن ماهي رنگين خفته در قعر آب!

همه آگاهند و هشيار و تو غافلي از آنچه برايت مقدر است...

دنيا همين است...

مي آيي و همان طور خواهي رفت و انگار هيچ گاه پا به عرصه ي آن ننهاده اي فراموش مي شوي آرام آرام...

ببين براي چه دويده اي براي چه خنديده اي و براي چه گريستي...

و آن هنگام مي يابي بر آنچه گريستي تمسخر آميز است و بر ْنچه خنديدي اندوه بار...بر آنچه دويدي بسي عبث و بيهوده...

نگاه كن چه كودكانه بهانه مي كردي بزرگ مي شوي ولي افسوس دير...

آن قناري در كنج قفس دلگير است از آنكه زنداني ست و هر لحظه در آرزوي گريز...

ولي تو شادمان قفل هاي زندانت را دو چندان مي كني و از رهايي و پرواز بيمناكي...

عجب سرنوشت عجيبي...!

...!

...!

...!

غربت عاشورا

امام غريبان من چه بگويم از غربت آن ظهر غم انگيزي كه افتاب شرم حضور داشت... 
ادامه نوشته

شبی گفتم تو را دارم...

برای تو می نویسم شاید هیچ گاه فرصت دوباره حرف زدن با تو را نیابم...
ادامه نوشته

من..................................................................................................

کاش.............................................................................................................
ادامه نوشته

دلم گرفته است...

وبازهم من سکوت می کنم از پشت این دیوارهای سنگی شهرم...
ادامه نوشته

دل نوشته ی من

نمی دانم گمان باغبان شهر قلبم چیست؟!...
ادامه نوشته