دنيا همين است...

كوچه اي تنگ با برج هاي انتظار در جستجوي آنچه نابود مي شود دنيا همين است...

زندان پر زر و زيور...قفس اندوه و تنهايي و درد...كوله بار گناه و مرداب خود خواهي!مي گذرد به سرعت آنچه باورش تلخ است...

نگاه كن آن قناري عشق بر اوج تك درخت سبز...آن ماهي رنگين خفته در قعر آب!

همه آگاهند و هشيار و تو غافلي از آنچه برايت مقدر است...

دنيا همين است...

مي آيي و همان طور خواهي رفت و انگار هيچ گاه پا به عرصه ي آن ننهاده اي فراموش مي شوي آرام آرام...

ببين براي چه دويده اي براي چه خنديده اي و براي چه گريستي...

و آن هنگام مي يابي بر آنچه گريستي تمسخر آميز است و بر ْنچه خنديدي اندوه بار...بر آنچه دويدي بسي عبث و بيهوده...

نگاه كن چه كودكانه بهانه مي كردي بزرگ مي شوي ولي افسوس دير...

آن قناري در كنج قفس دلگير است از آنكه زنداني ست و هر لحظه در آرزوي گريز...

ولي تو شادمان قفل هاي زندانت را دو چندان مي كني و از رهايي و پرواز بيمناكي...

عجب سرنوشت عجيبي...!

...!

...!

...!