امیدوصال

....!

شب است و دلم را حريم نگاهت،اميد وصال...

به مي ستان دلم بارها نوشته ام زفرقت يارمنال

ومن زنگاه توخاموش گشته ام و اين چه رازغريبي

كنون كه شادی دل را،كركس روزگار گرفته به چنگال

من از هواي ديارم دلم گرفته و اشكي به ديده روان

كه عقل به راهي وعشق به راهي ميان اين دوجدال

من ازنشان كدام ميكده گفتم كه قاصدك چنين پژمرد

بيا كه نوبت پرگشودن ماست ولي اينبار بي پروبال

"مسافر"

باران دیدار...

دیرزمانیست که بی صدا ازکوچه پس کوچه ها ی دلم عبورمیکنی که ندانم بی تابی اما ...

اما غافل از آنی که مهتاب عطر هرقدم تو را میشناسد...

رویای من رها شو از این همه آشوب و ذوب شو در ذره ذره وجودم...

به یاد آن روزها که زیر نم نم باران

آرام آرام

و چشم در چشم زندگی ات

زمزمه میکردی از پرواز

امروز بارانی بودم...

بارانی تر از آن روزها...

و تو باز بی صدا

مرا غرق ابهام نگاهت کردی ...

نگاهی پرحرف تراز هر همیشه ...

چه گذشت در پرده پرده آسمان چشم بارانی ات که باز بی صدا گام برداشتی درکوچه های بی قرار دلم؟...

و مرا شکستی ...

و من...

هنوز مسکوت آن همه ناگفته های توام...

و بی قرارت...

 

 

گاهی دلم برای آمدنت تنگ می شود

ما بین ما حصاری از سنگ می شود

بازم همین دو چشم منتظر به راه...

در انتظار دیدن تو بی رنگ می شود

این میکده خاموش مانده در سکوت

پروانه را چه عاشقانه منگ می شود

بازم حصار می کند بر گرد شمع انتظار

آرام آرام می سوزد و سنگ می شود...

مسافر

دوستان سلام...

من و دوست عزیزم مهتاب چند ماهی خیلی درگیر بودیم م حال و روز این وبلاگ شده این و حالا اومدیم مصمم و با اراده که دوباره این کلبه گرد و خاک گرفته رو سرو سامون بدیم البته با کمک شما...

التماس دعا

یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه...

من نمیدانم کدامین شب ، شب شبیخون عشق تو بر دلم بود ...!

اما میدانم که تنها دلم را نبردی که حال تمام ثانیه های زندگیم عطر نفس های تو را می دهد...

و عشق تو شد طوفان دریای دلم...

و پاکی نگاه مهربانت مرا شیدا کرد در این دنیای ناپاکی...

عشق را باران عاشقی اثبات میکند...

عاشقم کرد آن همه صافی که انباشتی در دل ساده ات...

و تو شدی تنها مهمان ناخوانده ی دلم که دلم را از آن خودت کردی...

از خدا خواسته ام که نباشم زنده آن لحظه که قرار است شبنم های اشکت را نظاره گر باشم

و آرزو کردم که هر لحظه باغ زندگیت را عطر گل های لبخند معطر کند...

باران زندگیتان باران شادی باد

مهتاب

زندگی !

زندگی جیره ی مختصریست !

مثل یک فنجان چای ،

و کنارش عشق است ...

مثل یک حبه ی قند!

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...

( سهراب )

گل لبخند هدیه ی هر روز زندگیتان باد

باران مهربانی...

در زندگی آموختم که دوست بدارم،

مهربان باشم ،

ببخشم،

و لبخند بزنم .

اما نیاموختم که خوبی های دیگران را به پای بدی هاشان از خاطر ببرم...

صاف باشید و مهربان ، حتی برای آنان که نامهربانند...

زندگیتان پر از قافیه ی لبخند باد

دلم هوای تو کرده ، هوای آمدنت...

تو آمدی و سایه بان من شدی

و من دیده به آرامش دریای نگاهت دوختم...

و جانم به لب آمد آن دم که گلبرگ  پلک چشمانت را از شبنم اشک ،تر دیدم...

و تو لبخند زدی به کوچکی دستانم که در برابر قد رعنایت سرتعظیم خم نکرد و قطره قطره ی باران

چشمانت را به جان خرید...

و دستان گرم تو شد مامن دستان سرد من ...

تنگ غروب بود و کنج ساحل

که تو دل نگران اشک نگاهم ، زیرلب آه کشیدی و ندانستی که دل من آه تو را آن سوی دریا هم که

باشی خواهد شنید...

و تو نگاه منتظر مرا دیدی و گفتی که اگر لب بگشایی پری دریایت خواهد مرد

و نگفتی که من با چه دلی غربت نگاه زیبای دریایم را به نظاره نشینم و سکوت کنم...

و من سردمدار شادی دلت شدم ...

دستانت را گرفتم و تو را به تماشای لک لک ها بردم

به قلب صدف ها

به لبخند مهتاب

و به فانوس قایق های عاشق در تلاطم دریا ...

و زیر نور مهتاب برایت از عشق سرودم و از زندگی...

از فردا و از شادی ...

و جاذبه عشق...

اشک را از چشمانت خرید و لبخند را به لبانت هدیه داد...

و خاصیت عشق این است...

شاد باشید و ایام به کام

 

زندگی را نگاه ما می سازد...

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: "ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم."در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است!
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

شاد شاد باشید که لبخند شما آرزوی من است...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق و دیوانه که بودم

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید ،باغ صدخاطره خندید عطر صدخاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم ، پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ،ساعتی بر لب آن جوی نشستیم...

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت...

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام...

خوشه ماه فروریخته درآب ، شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن ! ، لحظه ای چند در این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است ، توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است...

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم !

سفراز پیش تو ؟ هرگز نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم ، باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم ...

حذراز عشق ندانم ! سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم ...

اشکی از شاخه فروریخت ، مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید...

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ، پای در دامن اندوه کشیدم ، نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ، نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...