من نمیدانم کدامین شب ، شب شبیخون عشق تو بر دلم بود ...!

اما میدانم که تنها دلم را نبردی که حال تمام ثانیه های زندگیم عطر نفس های تو را می دهد...

و عشق تو شد طوفان دریای دلم...

و پاکی نگاه مهربانت مرا شیدا کرد در این دنیای ناپاکی...

عشق را باران عاشقی اثبات میکند...

عاشقم کرد آن همه صافی که انباشتی در دل ساده ات...

و تو شدی تنها مهمان ناخوانده ی دلم که دلم را از آن خودت کردی...

از خدا خواسته ام که نباشم زنده آن لحظه که قرار است شبنم های اشکت را نظاره گر باشم

و آرزو کردم که هر لحظه باغ زندگیت را عطر گل های لبخند معطر کند...

باران زندگیتان باران شادی باد

مهتاب