دلم هوای تو کرده ، هوای آمدنت...
و من دیده به آرامش دریای نگاهت دوختم...
و جانم به لب آمد آن دم که گلبرگ پلک چشمانت را از شبنم اشک ،تر دیدم...
و تو لبخند زدی به کوچکی دستانم که در برابر قد رعنایت سرتعظیم خم نکرد و قطره قطره ی باران
چشمانت را به جان خرید...
و دستان گرم تو شد مامن دستان سرد من ...
تنگ غروب بود و کنج ساحل
که تو دل نگران اشک نگاهم ، زیرلب آه کشیدی و ندانستی که دل من آه تو را آن سوی دریا هم که
باشی خواهد شنید...
و تو نگاه منتظر مرا دیدی و گفتی که اگر لب بگشایی پری دریایت خواهد مرد
و نگفتی که من با چه دلی غربت نگاه زیبای دریایم را به نظاره نشینم و سکوت کنم...
و من سردمدار شادی دلت شدم ...
دستانت را گرفتم و تو را به تماشای لک لک ها بردم
به قلب صدف ها
به لبخند مهتاب
و به فانوس قایق های عاشق در تلاطم دریا ...
و زیر نور مهتاب برایت از عشق سرودم و از زندگی...
از فردا و از شادی ...
و جاذبه عشق...
اشک را از چشمانت خرید و لبخند را به لبانت هدیه داد...
و خاصیت عشق این است...
شاد باشید و ایام به کام