باران دیدار...
دیرزمانیست که بی صدا ازکوچه پس کوچه ها ی دلم عبورمیکنی که ندانم بی تابی اما ...
اما غافل از آنی که مهتاب عطر هرقدم تو را میشناسد...
رویای من رها شو از این همه آشوب و ذوب شو در ذره ذره وجودم...
به یاد آن روزها که زیر نم نم باران
آرام آرام
و چشم در چشم زندگی ات
زمزمه میکردی از پرواز
امروز بارانی بودم...
بارانی تر از آن روزها...
و تو باز بی صدا
مرا غرق ابهام نگاهت کردی ...
نگاهی پرحرف تراز هر همیشه ...
چه گذشت در پرده پرده آسمان چشم بارانی ات که باز بی صدا گام برداشتی درکوچه های بی قرار دلم؟...
و مرا شکستی ...
و من...
هنوز مسکوت آن همه ناگفته های توام...
و بی قرارت...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:47 توسط مهتاب
|