....!

شب است و دلم را حريم نگاهت،اميد وصال...

به مي ستان دلم بارها نوشته ام زفرقت يارمنال

ومن زنگاه توخاموش گشته ام و اين چه رازغريبي

كنون كه شادی دل را،كركس روزگار گرفته به چنگال

من از هواي ديارم دلم گرفته و اشكي به ديده روان

كه عقل به راهي وعشق به راهي ميان اين دوجدال

من ازنشان كدام ميكده گفتم كه قاصدك چنين پژمرد

بيا كه نوبت پرگشودن ماست ولي اينبار بي پروبال

"مسافر"