نمی دانم گمان باغبان شهر قلبم چیست؟

بنا بر ساخت کلبه ای دارد...کنار خانه ی تردید و میان کوی تنهایی ام...!به پشت شهرک فریاد مقابل با حریم کوچه ی احساس...

گمانش سفت می سازد ولی اینک نمی داند که این شهر هزاران نور به وقت دیدن یک یار چنان از پایه می لرزد که انگار از هزاران سال قبل کسی حتی گذارش هم نیفتاده ست در این شهر...

و اومی سازد واینک به پایانش بسی نزدیک...میان شهر قلبم خانه ای از نور میان هاله ای تاریک...

و او اندیشه اش این است که با من عین خوشبختی ست ...گمانی خام وبیهوده اسیر راه بی معنی ست...

ویک دم لرزش قلبم به یاد خاطرات تو...!از این شهر هزاران نور فقط مانده ست ویرانی...

عجب دنیای بی رحمی ست گناه عاشقی این است ...

سکوت وناله وفریاد...هزاران سال تنهایی

کسی را ره نمی زارم به شهر ساکت قلبم...به ویرانی بسی زیبا ست بدون تو در این پندار....

هنوزم کوچه ی تنها   هنوزم خانه ی تردید...برو خوش باش بی من در این زیباییت ای یار....!

...!

...!

...!