دلم گرفته است...
بارها به خداوند شکایت کردم...
بارها نوشتم که برای تو می نویسم ولی هر بار بهانه ای جدید برای غربت این واژگان سرد...
این کوچه گواه می دهد و آسمانی که سینه اش از اشک های من چرکین است ....
خود خدا هم شاهد است برای تو می نویسم ...
آرمان هایی دور از تویی که روزگاری مسافر این سینه ی شکسته شدی...غربت این هوای پر از تردید
بوی یا سمنی که در عمق وجودت جوانه گرفت ..!
وکنون رفته ای ومن سالها ست تنها مسافر این جاده ی حیرتم ..
روزگار چه بی رحمانه سکوت کرده ست نگاه کن آن تک درخت امید شاهد انتظار سرخ من است...
شاهد این چشمان نمناکی که غبار این کوچه را بارها به نوازش اشک شسته است ...
ومن همانم ...
تک مسافر این جاده ی پر فراز ونشیب...کوله بارم غرق در اندوهی ست که سالهای فراقت کشیده ام ...
برای تو می نویسم ای مهتاب شب های تارم بتاب که من در ماتمکدهی سرد سکوتت رو به خاموشی ام...
...!
...!
...!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:12 توسط مسافر
|