غربت...
در چشم آفتاب چوشبنم زیادی ام
چون زهرهر چه باشم اگرکم زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام
با شوروشوق میرسم وطرد میشوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
همچون نفس غریبترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام
جان مرا مگیرخدایا که بعد مرگ
دربرزخ وبهشت و جهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد،کیستم ؟
بین برادران خودم هم زیادی ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 21:20 توسط مهتاب
|